راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

حسادت

راستین جان برای اولین بار حسادتو دیدم . یه شب رفته بودیم خونه مامانی (مامان فاطمه) اونجا خاله سمیه با دختر نازو ملوسش که الهی فداش بشمم  اونجا بودن موقعی که می خواستن برن بابا حامی زهرا رو بغل کرد که بوسش کنه و ازش خدا حفظی کنه شما تو بغل بابا بودی دستاتو باز کردی و خودتو به سمت بابا حامی پرت کردی که تو رو بغل کنه بابا حامی بیچاره هم مجبور شد بخاطر اینکه دل دوتاتو بدست بیارو هر دوتاتونو با هم بغل کنه اینم عکسش   ...
12 دی 1390

ملودی

گل پسرم سلام یه آهنگ هست که آرش می خونه به اسمه ملودی تو اینقدر این آهنگو دوست داری که نگو و نپرس نمی دونم اون زمان که تو این مطلبو می خونی به این آهنگ دست رسی باشه یا نه ولی کلاً آهنگ قشنگی منم دوسش دارم ،‌چند روز پیش این آهنگ تو تلوزیون داشت نشون می داد تو شروع کردی به قر دادن به سبک خودت آهنگ که تموم شد شروع کردی گریه کردن اونم چه گریه ای دیگه بند نمی آمد تند تند شبکه ها رو عوض کردم ولی دیگه از هیچ جا پخش نمی شد تو گوشی یا CD هم نداشتمش که برات دوباره پخش کنم فکر کنم قرت نسفه کاره مونده بود شاکی شده بودیا ای شیطون ...
11 دی 1390

عید غدیر

سلام راستینم مامان جان فردا اولین عید غدیر شماست، سید کوچولوی مامان.   دیروز تمام مربی های مهد ازت عیدی می خواستن منم دیشب رفتم برات یه کیک سفارش دادم و گرفتم و امروز صبح برای مربی ها و بچه ها کیک بردی تازه براشون روی پول یادگاری نوشتی و بهشون دادی. راستی امشب می خواهیم بریم عروسی، عروسی یکی از دوستای مامان ( خاله افسانه) این دومین عروسیه که میری اولی ماله دایی احمد بود که شما همش یک ماهت بود اون روز که خیلی آقا بودی، امیدوارم امشبم آروم باشی و بهت خوش بگذره عزیزکم. عیدت مبارک مامانی، دوست دارم هوارتا، بوسسسسسسسسسسسسسس. برای دیدن عکس برو به ادامه مطلب ...
7 دی 1390

گوش درد 2

سلام پسره گلم دیشب بردیمت پیش دکترت ،دکتر گفت گوشات خوب شده و دیگه عفونت نداره ولی گلوت هنوز خوب نشده و باید داروهاتو ادامه بدیم در ضمن تو هم مثل من لوره سومت اذیتت می کنه و دکتر گفت یکی از علت هایی که تو اینطوری می شی همین لوزه سومت متاسفانه اینو از من به ارث بردی الهی من بیرم که این ارث مزخرفو به تو دادم، البته دکتر گفت احتمال داره تا 4 یا 5 سالگی درست بشه ولی اگه درست نشه باید عملت کنیم مامان جان از ته دلم دعا می کنم که خوب بشه ( لطفاً هر کس که این مطلب خوند واسه جوجوی من دعا کنه)  
5 دی 1390

دستگاهی با نام پسره خوشگله من

سلام گلم این مطلب و خیلی وقته می خوام برات بنویسم ولی همش یادم می رفت ولی الان یه دفعه ای یادم افتاد و برات می نویسم بابایی توی یه شرکت کار می کنه و اونجا مدیر عاملش همیشه نسبت به ما و مخصوصاً تو لطف زیادی داشته یه روز به مناسبت یکی از موفقیت های شرکت بابایی، مدیر عاملشون هم همکارها  و خانواده اونها رو دعوت کرد فرحزاد خیلی عالی بود و خوش گذشت و تا دیر وقت هم اونجا مونده بودیم شما هم تازه به دنیا امده بودی کلاً تو دست همکارای بابایی بودی و آقای مهندس ... و همون جا بود که آقای مهندس تصمیم گرفت یه دستگاه  از ایتالیا وارد کنه و به عنوان اسم برند از اسم شما استفاده کنه مامان جان این دستگاه دو مدل داره هم باطری خوره هم برقی همین الان...
3 دی 1390